پيام
+
[وبلاگ]
مجلس ششم
من بودم و علي .و يک ميدان دشمن .و تا چشم کار مي کرد،سلاح .و تا ديد مي رسيد،سوار.آن قدر که انگار خط پشت دشمن به افق مي رسيد. پياده ها بماند.من در عمرم اين همه اسب يک جا نديده بودم.باور نمي کني اگر بگويم که از کثرت سپرها و کلاهخودها،گمان مي کردي که کاسه اي به وسعت زمين را پشت آسمان دمر کرده اند. اين همه آهن و فولاد،چشمها را آزار مي داد.اينها را فقط من مي ديدم.سوارمن چشم به جاي ديگر داشت...

غزل صداقت
91/9/5
بهدونه
...
بهدونه
...