سفارش تبلیغ
صبا
به‌دونه
قالب وبلاگ

از یاد بردمت...بر باد سپردمت...

تنها تورا...

تورا از خودم گرفتم...دیگر دستانت مال من نیست...نگاهت هم...

من تورا به باد سپردمت...تا برسی...برسی به او...اوکه همواره تورا در یاد داشته و دارد...

بخواهدت برای همیشه...

من هم میخواستمت....اما نه اینجور....من تنها نمیخواستمت....دوست داشتم باهم همدیگر را بخواهیم...

تنها به اندازه ی نمباره ای کنارم باشی...تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده بودم...

پیاده...

باورنمیکنی؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من...

حالا بگو...در این تراکم تنهایی...میهمان بی چراغ نمیخواستی؟

تو که میهمان نواز بودی ای عزیز بارانی ام...

فراموش کرده بودمت.....

اما امشب....

-تورا به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین-.....

بیا و امشب را....

بی واسطه ی سکسکه  های گریه کنارم باش...

مگر چه می شود؟....

یک بار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟....

ها...؟

چه می شود؟...

در هر ساعت از سکوت باران که بیایی مرا خواهی دید...

قول می دهم....

 

 

 

                                   کمی...

                                                               (برای جاودانه ترین فرد درون قلبم.....پدربزرگ)                                                


[ یکشنبه 91/4/11 ] [ 6:44 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

خدایا حواست هست..

صدای هق هق گریه هام از همون گلویی میاد.. که تو از رگش بهم نزدیکتری..!


[ دوشنبه 91/2/11 ] [ 4:53 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

از خدا پرسیدم: معنی بابا چیست ؟

با پدر فرقش چیست ؟

اصلا از ریشه و بن صرفش کن !

ای خدا واژه ی بابا تو بگو نقشش چیست ؟

از خدا پرسیدم:

پدرم وقتی رفت

لحظه ای از نظرش دختر نازش نگذشت ؟

فکر دردانه نگارش را کرد ؟

دلهره یا عطشی از ته قلبش نگذشت ؟

از خدا پرسیدم: جای بابارا چه کسی می گیرد ؟

ای خدا بعد از او گریه ، غم کار من است ؟

التیام دل من کیست خدا ؟

چه کسی پشت و پناه دل بیتاب من است ؟

چه کسی بار غم او ز دلم بردارد ؟

چه کسی روی دلم مرهمی از جنس بشر بگذارد ؟

پاسخم داد خدا گوش کنید:

پاسخش محکم بود

پاسخش جنس نفس های بهار

پاسخش بی غم و بی ماتم بود

مردی از جنس شقایق ها را

و جدا از همه آدم ها را

شعبده ، معجزه ای زیبا را

برده از عمق دلم او همه ی دلزدگی ها ، همه سختی ها را

او همان یک نفری ست که اندوه مرا دزدیده

او همان یک نفری ست که غم هام ازو خشکیده

او همان یک نفری ست که خوبیش نگنجد به کلام

از همان هاست که عالم به خودش کم دیده

معنی بابا را با همین یک نفر او معنا کرد

فرق بابا و پدر را خوب بر من فهماند

عشق بابا را خوب در دلم نجوا کرد

پدرم رفت ولی بابا هست

پدرم رفت ولی جای محبت هایش

جای هر کوشش بی پروایش

جای دلگرمی غم فرسایش

در جهانی که به ندرت بتوان مردی یافت

یک نفر هست که نامش باباست

مثل بابای شماست

مثل هر بابایی فکر دردانه بهارش هم هست

فکر آینده و هر روز و شب دختر زیبایش هست

فکر احساس ظریف گل نازش هم هست

پدرم رفت ولی بابا هست . . .

پدرم

 


[ دوشنبه 91/1/21 ] [ 4:51 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

بی تاب دیدار بودم....

به کنارش آمدم......

آرام مثل همیشه بخواب بود.....

بخوابی عمیق.....

دیگر حتما فهمیدید که درباره چه کسی می نویسم.دیگر شاید از خواندن این همه دلنوشته برای عزیز بارانی ام خسته شده اید.میلی به خواندن آنها دیگر ندارید!

می دانم!

اما شما از دل من نمی دانید......

نمی دانید که من عید امسال را بی حضور او چگونه به پایان رساندم!

نزدیک تحویل سال بود،من در کنار او نشسته بودم و قرآن می خواندم...او هم آرام گوش می داد.مثل همیشه به صورتم خیره مانده بود.....

و بالاخره صدای بانگ تحویل سال به صدا در آمد!

به روی سنگ قبر او بوسه ای زدم و عید را به او تبریک گفتم.

قطرات اشکم مجال صحبت با او را نمی دادند.

انگار حسودیشان شده بود که من فقط اشک ریختن هایم برای اوست....

برایم مهم نبود.بعدا هم میشد از دلشان دراورد.

اینجا فقط فعلا من بودم و پدر بزرگ.....

چه خلوتگاهی شده بود آنجا زیر باران اشک های من...و...آسمان!

ندای آرام بخش مادرم را شنیدم:برویم.....دیر می شود!

و از آنچه واهمه داشتم اتفاق افتاد.جدایی من از او....

و باز هم نگاهم انتظار آمدنت را می کشد.....ای عزیز بارانی ام


[ چهارشنبه 91/1/16 ] [ 3:26 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

هنوز نگاهم ..  

انتظار آمدنت را میکشد ...  

و امیدم  

درون این قلب خسته و رنجورم

خبر از آمدنت را می دهند...

امید دارم که باز خواهم خندید..

هنوز دلتنگم... 

هنوز...

هر روز...

آهنگ حرف هایت را میان تک تک واژه هایم می شنوم... 

هر روزم را باصلواتی برای سلامتی تو آغاز میکنم...

تا بگویم.. 

هنوز..

زنده ای برای من...  

پدر بزرگم

ای عزیز بارانی من...

(برای پدر بزرگم )  


[ شنبه 90/12/13 ] [ 3:37 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

دیگر بس نبود..........مگر من چقدر تحمل دارم....نکند مرا با سنگ اشتباه گرفتی؟

آهاااااااااااااااااااااااااااااااای من آدمم......انسانم............یک تکه دل در وجود من است که با آن زنده ام.....آن هم می خواهی بگیری؟

شاید تعجب کردی که چرا گریه نمیکنم....مثل قبل؟!!!!!!تقصیر خودت است......تو اشک های مرا گرفتی.....تو برکه چشمانم را خشک کردی........یادت نیس؟

آن شبی که دیگر صدای خش خش نفس هایت به گوشم نمیرسید........آن روزی که دیگر نگاه های آرامش بخشت مرا آرام نمی کرد..........یادت آمد؟یادت آمد بابابزرگ؟

آخرین عیدی نوروزی که کنار هم بودیم یادت است؟..........من یادم نمی آید....چون فکر می کردم هنوز خیلی زود است بخواهم آخرین عیدی را که کنار تو سپری کردم بخاطر بسپارم!حیف.....حیف که وقتی رفتی تازه قدرت را دانستم......عزیزم......

حساب شب هایی که مرا تنها گذاشتی داری؟.......تا کی باید منتظر باشم تا ببینمت؟......پس چرا به خوابم نمی آیی؟چرا؟

کاش بیشتر دستانت را میبوسیدم.........کاش بیشتر دستت را می فشردم.......کاش بیشتر به صورتت نگاه می کردم........کاش ......کاش.........!!!!!

آخر من نمی دانستم که اینقدر زود از پیش ما میری!

یادم می آید روزهای آخر ذکر قنوتت (رب هب لی حکما) بود...چرا؟.....................

پدر


[ چهارشنبه 90/12/3 ] [ 3:11 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

به یاد اولین قطره اشکی که بخاطر تو گونمو تر کرد..........

برخلاف دیگر قطرات،شور نبود.........طمع شیرینی داشت...........شیرین!

اما چند وقتی هست که دیگر آن طعم شیرین را احساس نمیکنم......

دیگر قطره ها شیرین نیستند.........شور هم نیستند!

طعم تلخی دارد....

این تلخی تا به کی ادامه دارد؟

تلخ برای پدر بزرگم....


[ پنج شنبه 90/11/20 ] [ 4:19 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

پدر دستشو گذاشت رو شونه پرش و ازش پرسید،من قوی ترم یا تو؟

پسر گفت:من!

پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید،من قوی ترم یاتو؟

پسر گفت:من!

پدر،با  دلی گرفته به یاد همه ی زحماتی که کشیده بود...دستشو از روی شونه پسرش برداشت و دو قدم دورتر...پرسید:من قوی ترم یاتو؟

پسر گفت:شما!

پدر گفت:چرا نظرت عوض شد؟

پسر جواب داد:(وقتی دستت رو شونه ام بود،فکر می کردم دنیا پشتمه...)

.

دستان پدر

.

.به یاد همه ی پدرایی که دنیایی بودن و از دنیا رفتن.....صلوات!


[ یکشنبه 90/11/16 ] [ 9:46 صبح ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

به خوشی بگذرانیم و

به طلوع بیاندیشیم.

روی کرسی

پر بود از آجیل های رنگارنگی

که خبر از شب طولانی را می داد .

در یک طرف کرسی

 

پدربزرگ شاهنامه به دست نشسته بود،

 و همان عینک قدیمی و و همیگشی را

به چشم زده بود

و برایمان قصه ای شیرین و فرهاد را می خواند .

انگاری آن داستان

طلایه گر خاطرات قدیمی اش بود

زیرا

قطره اشکی در زیر عینکش

به بازی مشغول بود

اما

سریع آن را پک کرد

و به جایش لبخند

کنج لبش لانه کرد

و تعارفی زد که آجیل بخوریم

تا شاید قضیه را ماست مالی کند

و همینطور هم شد

و همه مشغول آجیل خوردن شدن

به جزء من که نمی دانستم آ ن قطره اشک

چه بود

یادش بخیر چقدر کنجکاو بودم ...

آن روزها گذشت

و من نفهمیدم آ

اما حال که

شاهنامه را برای نوه هایم

میخوانم

و تنها

به جای او ،

اشک هایم همدمم هستند

میفهم که قطره های اشک

همان مادربزررگ بودند


[ سه شنبه 90/10/13 ] [ 12:0 عصر ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]

سلام دوستان با محبت من!

یه چند روزی مجبور به سفر رفتن شدم!ولی دیگه امید وارم از این سفرها دیگه پیش نیاد.....برای هیچکس پیش نیاد!

پدر بزرگم به رحمت خدا رفت و عمرشو بخشید به شما!!تنها پدر بزرگم نبود....مردی از جنس نور بود...خمینی دیگر بود....نعمتی بهشتی بود....

پدر بزرگم با رفتنش...تمام هستی مارو هم باخودش برد!

قصد دارم از چند دقیقه قبل تاروز های بعد از فوت پدر بزرگم را براتون تعریف کنم.ولی هنوز شروع به نوشتن نکردم!فرصت لازم دارم.اگر اشک ها مجال بدن......

 

                                                                          بابا کجا رفتی.........!


[ شنبه 90/10/3 ] [ 10:23 صبح ] [ behdooneh ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
www.lenzor.com
امکانات وب


بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 41
کل بازدیدها: 56907