سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
به‌دونه
به‌دونه
behdooneh[23]
شروعی برای موفقیت...


خدایا حواست هست..


صدای هق هق گریه هام از همون گلویی میاد.. که تو از رگش بهم نزدیکتری..!هق هق





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11/2/91 توسط behdooneh

از خدا پرسیدم: معنی بابا چیست ؟

با پدر فرقش چیست ؟

اصلا از ریشه و بن صرفش کن !

ای خدا واژه ی بابا تو بگو نقشش چیست ؟

از خدا پرسیدم:

پدرم وقتی رفت

لحظه ای از نظرش دختر نازش نگذشت ؟

فکر دردانه نگارش را کرد ؟

دلهره یا عطشی از ته قلبش نگذشت ؟

از خدا پرسیدم: جای بابارا چه کسی می گیرد ؟

ای خدا بعد از او گریه ، غم کار من است ؟

التیام دل من کیست خدا ؟

چه کسی پشت و پناه دل بیتاب من است ؟

چه کسی بار غم او ز دلم بردارد ؟

چه کسی روی دلم مرهمی از جنس بشر بگذارد ؟

پاسخم داد خدا گوش کنید:

پاسخش محکم بود

پاسخش جنس نفس های بهار

پاسخش بی غم و بی ماتم بود

مردی از جنس شقایق ها را

و جدا از همه آدم ها را

شعبده ، معجزه ای زیبا را

برده از عمق دلم او همه ی دلزدگی ها ، همه سختی ها را

او همان یک نفری ست که اندوه مرا دزدیده

او همان یک نفری ست که غم هام ازو خشکیده

او همان یک نفری ست که خوبیش نگنجد به کلام

از همان هاست که عالم به خودش کم دیده

معنی بابا را با همین یک نفر او معنا کرد

فرق بابا و پدر را خوب بر من فهماند

عشق بابا را خوب در دلم نجوا کرد

پدرم رفت ولی بابا هست

پدرم رفت ولی جای محبت هایش

جای هر کوشش بی پروایش

جای دلگرمی غم فرسایش

در جهانی که به ندرت بتوان مردی یافت

یک نفر هست که نامش باباست

مثل بابای شماست

مثل هر بابایی فکر دردانه بهارش هم هست

فکر آینده و هر روز و شب دختر زیبایش هست

فکر احساس ظریف گل نازش هم هست

پدرم رفت ولی بابا هست . . .

پدرم


 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21/1/91 توسط behdooneh

بی تاب دیدار بودم....


به کنارش آمدم......


آرام مثل همیشه بخواب بود.....


بخوابی عمیق.....


دیگر حتما فهمیدید که درباره چه کسی می نویسم.دیگر شاید از خواندن این همه دلنوشته برای عزیز بارانی ام خسته شده اید.میلی به خواندن آنها دیگر ندارید!


می دانم!


اما شما از دل من نمی دانید......


نمی دانید که من عید امسال را بی حضور او چگونه به پایان رساندم!


نزدیک تحویل سال بود،من در کنار او نشسته بودم و قرآن می خواندم...او هم آرام گوش می داد.مثل همیشه به صورتم خیره مانده بود.....


و بالاخره صدای بانگ تحویل سال به صدا در آمد!


به روی سنگ قبر او بوسه ای زدم و عید را به او تبریک گفتم.


قطرات اشکم مجال صحبت با او را نمی دادند.


انگار حسودیشان شده بود که من فقط اشک ریختن هایم برای اوست....


برایم مهم نبود.بعدا هم میشد از دلشان دراورد.


اینجا فقط فعلا من بودم و پدر بزرگ.....


چه خلوتگاهی شده بود آنجا زیر باران اشک های من...و...آسمان!


ندای آرام بخش مادرم را شنیدم:برویم.....دیر می شود!


و از آنچه واهمه داشتم اتفاق افتاد.جدایی من از او....


و باز هم نگاهم انتظار آمدنت را می کشد.....ای عزیز بارانی ام


...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16/1/91 توسط behdooneh

هنوز نگاهم ..  


انتظار آمدنت را میکشد ...  


و امیدم  


درون این قلب خسته و رنجورم


خبر از آمدنت را می دهند...


امید دارم که باز خواهم خندید..


هنوز دلتنگم... 


هنوز...


هر روز...


آهنگ حرف هایت را میان تک تک واژه هایم می شنوم... 


هر روزم را باصلواتی برای سلامتی تو آغاز میکنم...


تا بگویم.. 


هنوز..


زنده ای برای من...  


پدر بزرگم


ای عزیز بارانی من...


(برای پدر بزرگم )  





نوشته شده در تاریخ شنبه 13/12/90 توسط behdooneh

دیگر بس نبود..........مگر من چقدر تحمل دارم....نکند مرا با سنگ اشتباه گرفتی؟


آهاااااااااااااااااااااااااااااااای من آدمم......انسانم............یک تکه دل در وجود من است که با آن زنده ام.....آن هم می خواهی بگیری؟


شاید تعجب کردی که چرا گریه نمیکنم....مثل قبل؟!!!!!!تقصیر خودت است......تو اشک های مرا گرفتی.....تو برکه چشمانم را خشک کردی........یادت نیس؟


آن شبی که دیگر صدای خش خش نفس هایت به گوشم نمیرسید........آن روزی که دیگر نگاه های آرامش بخشت مرا آرام نمی کرد..........یادت آمد؟یادت آمد بابابزرگ؟


آخرین عیدی نوروزی که کنار هم بودیم یادت است؟..........من یادم نمی آید....چون فکر می کردم هنوز خیلی زود است بخواهم آخرین عیدی را که کنار تو سپری کردم بخاطر بسپارم!حیف.....حیف که وقتی رفتی تازه قدرت را دانستم......عزیزم......


حساب شب هایی که مرا تنها گذاشتی داری؟.......تا کی باید منتظر باشم تا ببینمت؟......پس چرا به خوابم نمی آیی؟چرا؟


کاش بیشتر دستانت را میبوسیدم.........کاش بیشتر دستت را می فشردم.......کاش بیشتر به صورتت نگاه می کردم........کاش ......کاش.........!!!!!


آخر من نمی دانستم که اینقدر زود از پیش ما میری!


یادم می آید روزهای آخر ذکر قنوتت (رب هب لی حکما) بود...چرا؟.....................


پدر





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3/12/90 توسط behdooneh

فال حافظ